برای همه ی اونایی که اصلا نوشته های منو نمی خونن... برای همه اونایی که فکر می کنند شاید دوست من باشند:
خیلی وقته نمی نویسم. خیلی وقته دیگه با مداد رنگی هام قهر کردم و حوصله کشیدن هیچ خطی رو ندارم. اصلاً چه لزومی داره ساعت ها وقت بذاری واسه کشیدن چیزی که قشنگ ترش تو طبیعت وجود داره!
خیلی وقته که حتی دیگه وقت ندارم دلتنگ بشم.حتی وقت ندارم گریه کنم.حتی وقت ندارم بغض کنم...
خیلی وقته به چشمهام عادت دادم فقط به نوشته هایی خیره بشن که دوستشون ندارند، چیزایی رو ببینن که اصلا دیدنی نیست و انقدر ساده لوح و زود باور نباشن....
خیلی وقته کتابارو از قیمت پشت جلدش می خرم و دیگه حوصله ندارم ساعت ها تو کتابفروشی سرپا وایسمو کتابارو بخونم...
خیلی وقته که دیگه عینکمو نمی زنم به چشمام، برای چی باید دنیارو بهتر ببینم؟!!مگه چیزهایی که می بینم قشنگه؟!! حالا اگه چیز قشنگی دیدم از نزدیک می بینم که بدون عینک هم می شه دید!
خیلی وقته یادم رفته که دلم شکسته، تازه برای دلم خط و نشون کشیدم که حق نداره دل تنگ بشه و حتی کسی رو دوست داشته باشه، وگرنه...می دونم این آخر دیکتاتوریه! اما لازمه...بچه تربیت می خواد...
خیلی وقته از شکسته شدن نمی ترسم. شاید هم خیلی محکم شدم یا شاید خیلی سنگ یا شاید بیخیال...
خیلی وقته حتی مشکلات خیلی بزرگ هم نمی تونه منو از پا دربیاره... من سخت تر از اینارو گذروندم....
خیلی وقته بارون خوشحالم نمیکنه و از دیدن برگای چنار خیابون که رو زمین ریختن ذوق نمی کنم و و جمعشون نمی کنم که بچسبونم به دیوار اتاقم... مثلا که چی؟!!! برگ مگه جاش رو دیواره؟!!!
خیلی وقته که دلتنگی پنجشنبه هامو تو خیابون قدم نمی زنم و سیاوش قمیشی گوش نمی دم...اصلا کی گفته من پنجشنبه ها دلم میگیره؟!!!هر کی گفته....
این روزها
فقط خوشحالم، خوشحال خوشحال...
خوشحالم که حافظه ام قوی نیست، یادم نمی مونه شماره های پاک شده ی گوشیمو، فراموش می کنم صداهارو، از یاد می برم کوچه هارو خیابونارو و به یاد نمیارم که کی؟با کی؟چرا این جا بودم ... و حتی از یادم می ره روز هاو آدمهای خوب و بد گذشته.
خوشحالم که فقط قبل خواب به یاد اونایی که به زور فراموششون کردم میافتم و واسشون دعا میکنم و وقتی بیدار میشم فکر میکنم همه رو خواب دیدم...
خوشحالم که دلم دیگه سرکش نیست...و آدمارو بی اجازه دوست نداره
... خیلی وقته فهمیدم اینجوری زندگی کردن خیلی راحتتره... حداقل مطمئنی بی هوا نمیشکنی...
و اما این روزهای سرد ...
هوا ابری است
زیر کرسی مادربزرگ
برای تو
شال گردنی میبافم.
خدا را چه دیدی؟!
شاید برف بارید...
شاید از کوچه ما رد شدی...
شاید تو هم سردت شد...
شاید
فقط یک روز
آدم برفی من شدی....

و این برای اون تعداد انگشت شماری که شاید اشتباهی و از روی بی حوصلگی نوشته های دختر پرتقال و می خونن:
یه هفته است که از لابه لای خروارها کتاب و جزوه بیرون اومدم. شماره عینکم اگه اشتباه نکنم شده 3.5!!!! یعنی کم کم دارم کور می شم! اما حتی با کور شدن من هم زندگی هنوز ادامه داره...مثل همیشه.حتی وقتی من سرم تو کتابام بود و اصلا محلی بهش نمی ذاشتم! اولین کاری که بعد امتحان کردم این بود که همراه اسبم یعنی همون دوچرخه ام(من بیماری توهم دارم!) تو خیابونای شهر گشت زدیم تا دلی از عزا در بیاریم.اما فایده ای جز کیپ شدن بینی و گلو درد و عفونی شدن سینوس هام نداشت! شهر همون شهر بود...بدون ذره ای تحول...
و اما الان بعد از یک هفته احساس خلا می کنم...خلا اطلاعات، جزوه، کتاب، تست، نکته و هزار جور مزخرفات حفظ کردنیه دیگه...و کشف کردم که ترک عادت موجب خلائه!!!!
حالا ساعت های بی مصرف زیاد دارم، ساعت هایی که یهو خالی شدن... و حوصله و توان پر کردن این ساعت ها رو اصلا ندارم.خالی بودن این ساعتها منو می ترسونه که مبادا ....
کتابهای نخونده زیادی دارم که در حسرت خونده شدن منتظر نشستن کنج کتابخونه ام، گلدونای کوچیکی که می خوام واسه بهار توش گل پامچال بکارم، پنجره های اتاقم که خاک یکساله ی روشو باید به رسم عادت پاک کنم....
و اینا شعراییه که لا به لای اون همه جزوه قطور از مغزم تراوش می کرد و می ریخت رو کاغذ...اون موقع وقت نداشتم که تایپشون کنم و بذارمشون تو وبلاگ اما حالا...
یکیشو اوایل محرم گفتم... دومی رو وقتی داشتم جزوه تحلیل فضاهای معماری و شهری رو می خوندم!!!!!پیدا کردن ارتباط بین فضاهای معماری و این شعر با خودتون !!!!و حلالم کنید اگه احساس زیبایی شناسانه شما رو ارضا نمی کنه.
1.برای آنان که ماندند...
غروب تلخ عاشوراست
هوا بوی غمی تازه،
و شاید بوی خون می داد...
به هر سو چشم می گردید و
از تکرار یک کابوس می ترسید.
از تکرار تن های جدا از سر
و از انبوه سرهای جدا از تن
از تن های در زنجیر
از شمشیر
از تاریکی تقدیر
... و خاک
آشفته از بی خوابی ظهر است و
آرامی نمی یابد
صدای شیونی از دور می آمد
صدای زن
صدای آشنایی دور و نزدیک است
دور و درد آلود...
صدای شیونش از چیست؟!
چرا این گونه می نالد؟!
مگر داغی به دل دیده؟!
مگر گم کرده ای دارد؟!
صدا
هی دور و دور و دوووووووورتر می شد
و چشمان زمین
از غصه این داغ، این اندوه
تر می شد...
و در یک لحظه
صحرا پر شد از پژواک
از تکرار
از فریاد
و خاک آشفته تر در باد...
و غربت، واژه ای معمول
آزادی،کلامی دور
بیداری، توهم
خواب ها در گور.
شب آهسته می آمد
قد خم کرده از سوگ عزیزانش
به رسم عادتی دیرین
سیه پوشیده و تار است
زمین
سیراب از خون
از پلیدی
از پلشتی
تشنه ی آب است.
زمین
بیدار شو، بنگر
طلوعی باز در راه است.
زمین، بشنو
که روزی دور یا نزدیک
آری ظلم می میرد
زمین ارام می گیرد...
اگر امروز تاریک است
اگر فردا به زنجیر است
هرگز خم مشو در باد
آزادی، عدالت
در افق پیداست.
2.کابوس
رد پای توروی قلب من
گام می زنی هنوز عشق را
جسم من پر از هوای خاک تو
بی تو کرده دل هوای خاک را
خالی از پرم، پر از تهی شدن
پر شدم ز تو، تهی شدم تو را
در سرم سکوت وحشت آوری است
کاش بشنوم صدا بزن مرا
چرت بعد ظهر پاره می شود
نه نمی خورم نهار و شام را
معده ام پر از قضای روزگار
کاش قی کنم غذای مانده را
ساعت مچی دست راستم
می کشد همیشه انتظار را
انتظار روزهای پشت هم
انتظار روز و ماه و سال را
جمعه، شنبه، یک... و چشم های من
صف کشیده روز های هفته را
گم شدم درون لحظه های تو
بی نشانه راه می روم تو را
مژه می نهم به هم که رد شوی
چون به چشم بسته دیده ام تو را
چشم بسته ام که خواب بینمت
نه ندیده ام به دیده خواب را
رد شو از خیال زود باورم
زود رد شو تا ندیده ام تو را
بغض می شود دلیل رفتنت
هدیه می دهد به دیده اشک را
دست می کشم ز قلب خسته ام
باز می کشم به دیده دست را
رد شو از منو خط نگاه من
خط بزن مرا، بزن مرا، بزن مرا
تا بعد زود...