درباره نویسنده
الهام نوروزی
یک عاشقانه ناآرام نارنجی
  • صفحه نخست
  • آرشیو وبلاگ
  • تماس با من
  • فید وبلاگ
نویسندگان وبلاگ
  • الهام نوروزی
صفحات اختصاصی
مطالب اخیر
  • من و تو دیگه تنها نیستیم چونکه... خدا با ما نشسته چای می نوشه...
  • تظاهر کن ازم دوری، تظاهر می کنم هستی...
  • دو تا اسم،دو خاطره،دو نقطه چین...
  • سلام آخر...
  • آه ای باران...
کلمات کلیدی مطالب
  • باران (۱)
  • سلام آخر (۱)
  • دو تا اسم،دو خاطره،دو نقطه چین (۱)
  • تظاهر کن ازم دوری، تظاهر می کنم هستی (۱)
  • خدا،ما،چای (۱)
آرشیو وبلاگ
  • عناوین مطالب
  • تیر ٩٠
  • اسفند ۸٩
  • امرداد ۸٩
  • تیر ۸٩
دوستان من
  • طرح و شهر
  • urban management
  • http://geograpy-ilam.blogfa.com/
  • اخبار فناوری اطلاعات
  • شبکه اجتماعی بهشت من
  • باشگاه مدیران و متخصصان
  • جامعه ادبی بیشه
کدهای اضافی کاربر



دلنوشته های دختر پرتقال
من و تو دیگه تنها نیستیم چونکه... خدا با ما نشسته چای می نوشه...
نویسنده: الهام نوروزی - پنجشنبه ٢ تیر ۱۳٩٠

از آنچه که دیگران بهش میگن یه موفقیت بزرگ!!! 1 ماه میگذره.یادمه آخرین باری که اومدم اینجا بعد امتحان بود.و حالا... و حالا خوشحالم که زحماتم نتیجه داده و خوشحالم که تونستم به خودم ثابت کنم که می تونم اونچه باید باشم.این روزهای سال پیش روزهای بدی بود.روزهای بدشانسی!تنهایی،  سکوت... خفگی... گریه... روزهای بدی بود وقتی همه چی با هم رو سرم آوار شد و اونقدر ضعیف و بد بخت شده بودم که تو تختم کز می کردم و اشک می ریختم.اون همه زحمت، تلاش، شب بیداری همه بی نتیجه مونده بود!و مهمتر از همه هیچ کس نبود دلتنگی های من رو آروم کنه.روزهای بدی بود و اما الان دیگه روز های بدی نیست...احساس می کنم بزرگتر شدم و دنیا، حداقل دیگه نمی تونه به راحتی شکستم بده... اهای دنیا خانوم من از تو خیلی سرترم...نیشخند

بدان چه به آن امید نداری امیدوارتر باش تا بدانچه در انتظارش هستی.من نمی گم!امام علی میگه.نیشخند

این شعر بعد نتیجه ارشد متولد شد.اسمشم کاملا بی ربط به محتواش 33است!نیشخند

 

سالهایم شبیه هم شد ه اند

عید هر سال، عید پوشالی

365 روز بی تحویل

365 روز تو خالی

 

بوی حسرت، بوی کاش دارد باز

365 روز امسالم

کاش ها را به هم گره زده ام

می کشم با خودم به دنبالم

 

سفره هفت سین امسالم

به گمانم سرور کم دارد

سوت و کور و ساکت و سرد است

احتمالاً هوای غم دارد

 

وقت تحویل سال فهمیدم

آرزویی به جز تو با من نیست

یا مقلب قلوب والابصار

یاری ام کن که در توانم نیست

 

یاری ام کن محول الاحوال

حال من را پر از تحول کن

روز جای شب و شبم تار است

یا مدبَر کمی تدَبر کن

 

سالهایم شبیه هم شده اند

روزهایم همیشه تکراری

باز هم به من بفهمان که

که... دوباره دوستم داری

 

دستهایم به سوی تو باز است

چشمهایم به مقصدت جاری

وقت تحویل سال فهمیدم

تو همیشه دوستم داری...

زود میام...نیشخند

نظرات ()



تظاهر کن ازم دوری، تظاهر می کنم هستی...
نویسنده: الهام نوروزی - دوشنبه ٩ اسفند ۱۳۸٩

 

برای همه ی اونایی که اصلا نوشته های منو نمی خونن... برای همه اونایی که فکر می کنند شاید دوست من باشند:

خیلی وقته نمی نویسم. خیلی وقته دیگه با مداد رنگی هام قهر کردم و حوصله کشیدن هیچ خطی رو ندارم. اصلاً چه لزومی داره ساعت ها وقت بذاری واسه کشیدن چیزی که قشنگ ترش تو طبیعت وجود داره!

خیلی وقته که حتی دیگه وقت ندارم دلتنگ بشم.حتی وقت ندارم گریه کنم.حتی وقت ندارم  بغض کنم...

خیلی وقته به چشمهام عادت دادم فقط به نوشته هایی خیره بشن که دوستشون ندارند، چیزایی رو ببینن که اصلا دیدنی نیست و انقدر ساده لوح و زود باور نباشن....

خیلی وقته کتابارو از قیمت پشت جلدش می خرم و دیگه حوصله ندارم ساعت ها تو کتابفروشی سرپا وایسمو کتابارو بخونم...

خیلی وقته که دیگه عینکمو نمی زنم به چشمام، برای چی باید دنیارو بهتر ببینم؟!!مگه چیزهایی که می بینم قشنگه؟!! حالا اگه چیز قشنگی دیدم از نزدیک می بینم که بدون عینک هم می شه دید!

خیلی وقته یادم رفته که دلم شکسته، تازه برای دلم خط و نشون کشیدم که حق نداره دل تنگ بشه و حتی کسی رو دوست داشته باشه، وگرنه...می دونم این آخر دیکتاتوریه! اما لازمه...بچه تربیت می خواد...

خیلی وقته از شکسته شدن نمی ترسم. شاید هم خیلی محکم شدم یا شاید خیلی سنگ یا شاید بیخیال...

خیلی وقته حتی مشکلات خیلی بزرگ هم نمی تونه منو از پا دربیاره... من سخت تر از اینارو گذروندم....

خیلی وقته بارون خوشحالم نمیکنه و از دیدن برگای چنار خیابون که رو زمین ریختن ذوق نمی کنم و و جمعشون نمی کنم که بچسبونم به دیوار اتاقم... مثلا که چی؟!!! برگ مگه جاش رو دیواره؟!!!

خیلی وقته که دلتنگی پنجشنبه هامو تو خیابون قدم نمی زنم و سیاوش قمیشی گوش نمی دم...اصلا کی گفته من پنجشنبه ها دلم میگیره؟!!!هر کی گفته....

این روزها

فقط خوشحالم، خوشحال خوشحال...

خوشحالم که حافظه ام قوی نیست، یادم نمی مونه شماره های پاک شده ی گوشیمو، فراموش می کنم صداهارو، از یاد می برم کوچه هارو خیابونارو و به یاد نمیارم که کی؟با کی؟چرا این جا بودم ... و حتی از یادم می ره روز هاو آدمهای خوب و بد گذشته.

خوشحالم که فقط قبل خواب به یاد اونایی که به زور فراموششون کردم میافتم و واسشون دعا میکنم و وقتی بیدار میشم فکر میکنم همه رو خواب دیدم...

خوشحالم که دلم دیگه سرکش نیست...و آدمارو بی اجازه دوست نداره

... خیلی وقته فهمیدم اینجوری زندگی کردن خیلی راحتتره... حداقل مطمئنی بی هوا نمیشکنی...

و اما این روزهای سرد ...

هوا ابری است

زیر کرسی مادربزرگ

برای تو

شال گردنی میبافم.

خدا را چه دیدی؟!

شاید برف بارید...

شاید از کوچه ما رد شدی...

شاید تو هم سردت شد...

شاید

 فقط یک روز

آدم برفی من شدی....

 

و این برای اون تعداد انگشت شماری که شاید اشتباهی و از روی بی حوصلگی نوشته های دختر پرتقال و می خونن:

یه هفته است که از لابه لای خروارها کتاب و جزوه بیرون اومدم. شماره عینکم اگه اشتباه نکنم شده 3.5!!!! یعنی کم کم دارم کور می شم! اما حتی با کور شدن من هم زندگی هنوز ادامه داره...مثل همیشه.حتی وقتی من سرم تو کتابام بود و اصلا محلی بهش نمی ذاشتم! اولین کاری که بعد امتحان کردم این بود که همراه اسبم یعنی همون دوچرخه ام(من بیماری توهم دارم!) تو خیابونای شهر گشت زدیم تا دلی از عزا در بیاریم.اما فایده ای جز کیپ شدن بینی و گلو درد و عفونی شدن سینوس هام نداشت! شهر همون شهر بود...بدون ذره ای تحول...

و اما الان بعد از یک هفته احساس خلا می کنم...خلا اطلاعات، جزوه، کتاب، تست، نکته و هزار جور مزخرفات حفظ کردنیه دیگه...و کشف کردم که ترک عادت موجب خلائه!!!!

حالا ساعت های بی مصرف زیاد دارم، ساعت هایی که یهو خالی شدن... و حوصله و توان پر کردن این ساعت ها رو اصلا ندارم.خالی بودن این ساعتها منو می ترسونه که مبادا ....

کتابهای نخونده زیادی دارم که در حسرت خونده شدن منتظر نشستن کنج کتابخونه ام، گلدونای کوچیکی که می خوام واسه بهار توش گل پامچال بکارم، پنجره های اتاقم که خاک یکساله ی روشو باید به رسم عادت پاک کنم....

و اینا شعراییه که لا به لای اون همه جزوه قطور از مغزم تراوش می کرد  و می ریخت رو کاغذ...اون موقع وقت نداشتم که تایپشون کنم و بذارمشون تو وبلاگ اما حالا...

یکیشو اوایل محرم گفتم... دومی رو وقتی داشتم جزوه  تحلیل فضاهای معماری و شهری رو می خوندم!!!!!پیدا کردن ارتباط بین فضاهای معماری و این شعر با خودتون !!!!و حلالم کنید اگه احساس زیبایی شناسانه شما رو ارضا نمی کنه.

 

1.برای آنان که ماندند...

غروب تلخ عاشوراست

هوا بوی غمی تازه،

و شاید بوی خون می داد...

به هر سو چشم می گردید و

از تکرار یک کابوس می ترسید.

از تکرار تن های جدا از سر

و از انبوه سرهای جدا از تن

از تن های در زنجیر

از شمشیر

از تاریکی تقدیر

... و خاک

آشفته از بی خوابی ظهر است و

آرامی نمی یابد

صدای شیونی از دور می آمد

صدای زن

صدای آشنایی دور و نزدیک است

دور و درد آلود...

صدای شیونش از چیست؟!

چرا این گونه می نالد؟!

مگر داغی به دل دیده؟!

مگر گم کرده ای دارد؟!

صدا

هی دور و دور و دوووووووورتر می شد

و چشمان زمین

از غصه این داغ، این اندوه

تر می شد...

و در یک لحظه

صحرا پر شد از پژواک

از تکرار

از فریاد

و خاک آشفته تر در باد...

و غربت، واژه ای معمول

آزادی،کلامی دور

بیداری، توهم

خواب ها در گور.

شب آهسته می آمد

قد خم کرده از سوگ عزیزانش

به رسم عادتی دیرین

سیه پوشیده و تار است

زمین

سیراب از خون

از پلیدی

از پلشتی

تشنه ی آب است.

زمین

 بیدار شو،  بنگر

طلوعی باز در راه است.

زمین، بشنو

که روزی دور یا نزدیک

آری ظلم می میرد

زمین ارام می گیرد...

اگر امروز تاریک است

اگر فردا به زنجیر است

هرگز خم مشو در باد

آزادی، عدالت

در افق پیداست.

 

2.کابوس

رد پای توروی قلب من

گام می زنی هنوز عشق را

جسم من پر از هوای خاک تو

بی تو کرده دل هوای خاک را

خالی از پرم، پر از تهی شدن

پر شدم ز تو، تهی شدم تو را

در سرم سکوت وحشت آوری است

کاش بشنوم صدا بزن مرا

چرت بعد ظهر پاره می شود

نه نمی خورم نهار و  شام را

معده ام پر از قضای روزگار

کاش قی کنم غذای مانده را

ساعت مچی دست راستم

می کشد همیشه انتظار را

انتظار روزهای پشت هم

انتظار روز و ماه و سال را

جمعه، شنبه، یک... و چشم های من

صف کشیده روز های هفته را

گم شدم درون لحظه های تو

بی نشانه راه می روم تو را

مژه می نهم به هم که رد شوی

چون به چشم بسته دیده ام تو را

چشم بسته ام که خواب بینمت

نه ندیده ام به دیده خواب را

رد شو از خیال زود باورم

زود رد شو تا ندیده ام تو را

بغض می شود دلیل رفتنت

هدیه می دهد به دیده اشک را

دست می کشم ز قلب خسته ام

باز می کشم به دیده دست را

رد شو از منو  خط نگاه من

خط بزن مرا، بزن مرا، بزن مرا

 

تا بعد زود...

نظرات ()



دو تا اسم،دو خاطره،دو نقطه چین...
نویسنده: الهام نوروزی - شنبه ۱٦ امرداد ۱۳۸٩

همه چیز مثل یک خواب نیم روزی کوتاه بود.به همان کوتاهی.به همان لذت اندک و ژرف.به همان ... نمی دانم از کجا شروع شد.از من؟!از جاده؟!از پل؟! از دیر رسیدن؟!از ترافیک؟! از کلاس؟!از استاد های بد قلق؟!از بی حوصلگی؟!از بی خوابی های شبانه ؟!از توهم های شیرین؟!از دلتنگی ؟!واقعا نمی دانم.ولی شروع شد.یک خواب کوتاه نیم روزی.اوایل کوچک بود.خیلی کوچک.حتی نظرم را به خود جلب نکرد.اما بعد ها بزرگ شد.خیلی بزرگ.بزرگتر از ظرفیت من.بزرگتر از موجودیت من.و من ترسیدم.از اینکه جای خالی اش را چگونه پر کنم اگر روزی نباشد.اگر نباشد...اگر نباشد...و امروز نمی دانم ماههاست،سالهاست و شاید قرن هاست که نیست.و امروز من ماندم و یک جای خالی بزرگ.هنوز هم همه چیز مثل یک خواب نیم روزی کوتاه است.به همان کوتاهی...به همان لذت اندک و ژرف...به همان...

 

و اما شان نزول این شعر  تنها یک دلتنگی بود ...                                                                  

رفتی اما

خاطرت ماند

لا به لای ورق های پاره

مثل ترمه

در کنار کتاب تغزل

لای دیوانه بازی بوبن

زیر اشعار سرد مصدق

...

رفتی اما

با دوچرخه

عصر های سراسر غم و درد

زیر باران

تنگ تر شد دل تنگ

...

رفتی و باز

کاکتوس ها

در نبودت

بی محبت

بغض کردند

گل ندادند

...

رفتی باز

ذهن آشفته ام بی قرار است

بی سوال است

بی جواب است

...

رفتی و باز

خواب در چشم خیسم به یکبار

گم شد و رفت

بغض سنگی

در گلویم

نرم و آهسته و تلخ بشکست

...

رفتی و من

در نبودت

دردها را

یک به یک می شمارم

درد دل را

یادگاری

لای دفترچه ی دل نهادم

...

رفتی باز

بوی پاییز

زود آمد

برگ های اتاقم فروریخت

نو بهارم سراسر خزان شد

...

رفتی و من

رنگ نارنجی دفترم را

زرد کردم

سرد وتنها

لای خط های ننوشته ی آن

بغض کردم

...

رفتی و من

منتظر تا همیشه

چشم در راه یک دوست

یک آشنا

می نشینم

دوستی ها

مثل دریا

عمق دارند

عمق را می توان

بی بهانه

از دل تنگ دریا جدا کرد؟!!

رفتی ای دوست

اما بدان که

عادت بی تو بودن محال است...

 

و اما باز هم رمضان... بوی آش رشته که دم افطار دلت را ضعف می برد.مزه شیرین زولبیا بامیه های سر سفره.عطر چای تازه دم روی سماور.رمضان دوباره به گذشته ام می برد.به روزه های کله گنجشکی.به یواشکی خوردن های مدرسه.به آش نظری های که مادرم می پخت و با هزار زحمت با دوچرخه! اونهارو پخش می کردم.به غروب های کوچه که با بچه ها لی لی بازی می کردیم.به صمیمی ترین دوستم الهام!به منصور که به من دوچرخه سواری یاد داد.به پروانه...آزیتا...نازنین...امیر...حبیب.گاهی خیلی دلم تنگ می شود.برای روزگاری که همه ی لذت ها به خوردن بستنی یخی از سر کوچه ختم می شد.رمضان دوباره مرا به گذشته می برد.رمضان هنوز هم بوی همان طراوت قدیم را میدهد.بوی همان آش ، همان زولبیا بامیه ، همان چای تازه دم...کاش آرزوی آن روز هایم برآورده نمی شد.کاش هیچ وقت آرزو نمی کردم که بزرگ شوم. کاش عروسک کودکی هایم ا گم نمی شد.کاش هنوز ...رمضان امسال دلم هوای دیگری دارد...

دعایم کن

 که من هر روز و شب

 کارم دعای توست...

و این شعر نمی دونم از کجا آمد.شاید از یک شب گرم،تو یه جاده،تو یه ماشین ،که از پشت شیشه اش یه ستاره،فقط یه ستاره تو آسمون بود.همین جوری اومد.منم همین جوری نوشتمش.شاید یکی همین جوری بخوندش.

 

شب و سکوت و راه و ماه

و چشمک ستاره پشت یک نگاه

ببین مرا ستاره ام ز دورها

ببین مرا از آسمان نورها

منم،همان غمین و خسته از زمین

منم،همان که آشنا به درد و کین

ستاره شب سیاه و سرد و خالی است

ستاره ام گمان کنم خیالی است!

امید روز روشنم فقط سراب

و نقش های آرزوی دل بر آب

بهار مردمان شهر من خزان

توهم است خنده بر لبانشان

و کودکان در آرزوی هیچ شاد

و مادران پر از نفیر های باد

ستاره شهر من شب است

ستاره شب پر از سیاه و ماتم است

ببین ستاره بند بر دهان ماست

رهایی از شبی چنین مرا رواست

صدای ما صدای ناله است و درد

و درد های ما که برده از طاقت از هزار مرد

تمام می شود شب سیاه و خالی از هوا؟!

بهار می شود خزان مردم همیشه در جفا؟!

و التیام می شود به مرهمی تمام زخم هایمان

به خنده باز می شود لبان کودکانمان

آه ای ستاره می شود شب سیه به سر

هست کور سوی یک امید،یک سپیده،یک سحر

باز هم مرا ببین ستاره ام ز دورها

باز هم مرا ببر به شهر خوب نورها

باز هم از آسمان مرا صدا بزن

شب به شب دوباره چشمکی به ما بزن

چشمکت نشانه ای برای من ز دورها

چشمکت امید نا امیدی ام ز نورها بلورها

باز هم شب است و ماه و راه و من

آه ای ستاره چشمکی دگر بزن...

شبهایت پر از ستاره

تا بعد...

 

نظرات ()



سلام آخر...
نویسنده: الهام نوروزی - یکشنبه ٢٠ تیر ۱۳۸٩

 

چهار سال پیش بود.سال 1385.مثل همه ی روز های دیگر.مثل همه ی سال های دیگر.با کمی ،فقط کمی تفاوت.چهار سال پیش از همین جا شروع شد.از دانشکده هنر و معماری دانشگاه مازندران.از یک روز پاییزی.یک زندگی دانشجویی 35 نفره.اوایل همه چیز معمولی بود.همه چیز ساده و مثل هم.و بعد ها...چهار سال خیلی زود تمام شد.خیلی زود گذشت و ما انگار به اندازه 4 روز با هم بودیم.و اینجا 4 سال بعد،آمفی تئآتر دانشکده هنر و معماری.هنوز باورمان نمی شود که تمام شده.هنوز هم فکر میکنیم که فردا کلاس داریم.هنوز هم گروهی هستیم.و خیلی سخت است دل بریدن از تمام آنچه که در این 4 سال به آنها دل بستیم.فقط می دانم که تا همیشه فراموشتان نمی کنم.دوست خوبم،همکلاسی 4 ساله ام،هم گروهی گاه و بی گاهم سال ها بعد که بی تفاوت از کنار هم می گذریم به سلامی یا حتی لبخندی آشنا از تو قانعم.فقط آنرا از من دریغ مکن.برای همیشه به خدا می سپارمت.بچه های شهر سازی 85 سلام...بچه های شهرسازی 85 خداحافظ ...و زندگی فاصله ی بین سلام تا خداحافظی بود.

 

و این آخرین دل نوشته ی من برای همکلاسی 4 ساله ام...

وقت رفتن است...

می سپارمت به آسمان

به کهکشان

به ابرها

می سپارمت به یک ستاره در دل سیاه شب

می سپارمت به یک غریب آشنا

می سپارمت به بوی گل

به نسترن

به یاسمن

به مریم سپید

می سپارمت به بوی بید

می سپارمت به دست باد های مست

دره های پست

کوه های آسمان به دست

می سپارمت

به روشنی

به روز

آفتاب

می سپارمت به لحظه های ناب

می سپارمت به آب

می سپارمت به او

به آنچه ماندنی است

می سپارمت به هر چه خواندنی و دیدنی است

می سپارمت به باد

می سپارمت به یاد

می سپارمت به لحظه های شاد

می سپارمت به لحظه ها و لحظه ها گذشت

باز هم دوباره زود دیر شد

وقت، وقت رفتن است

وقت دل بریدن است

در میان بغض آخرین نگاه

می سپارمت به عطر خاک و گل

تا همیشه و همیشه

می سپارمت به دل...

نظرات ()



آه ای باران...
نویسنده: الهام نوروزی - پنجشنبه ۳ تیر ۱۳۸٩

سلام برای یه شروع متفاوت...

وقتی دردها خیلی بیشتر از ظرفیتت می شود.وقتی از همه جا می بری.وقتی شانه ای برای گریستن نیست.وقتی خیلی خیلی خسته می شوی...و حتی خیلی خیلی دلتنگ.فقط همین...دلتنگیم برای باران است و بس.برای حس سرد قطراتش بر پوست تبدارم.برای گریه های پنهانی در آغوش خیسش.دلتنگی ام برای توست.برای طراوت نمناکت.برای احساس کودکانه ی با تو بودن.برای همبازی قطره هایت شدن.برای وقتی که درد ها خیلی زیادند.برای وقتی که خیلی خیلی خسته ای...برای همیشه...کاش باران ببارد...

قطره هایت را برای گریه کردن دوست دارم

بر تن تبدار و داغم حس سرد بودنت را دوست دارم

راه رفتن در خیابان های گل اندود و خالی

پرسه های بی هدف را با تو تا پایان دنیا دوست دارم

می زنی با دست پشت پنجره،در انتظاری

اشک هایت را برای دختر نارنجی غم دوست دارم

اشک هایم را چه آسان می زدایی مادرانه

می شوی سنگ صبوری نرم و من هم کودکانه دوست دارم

ابر هایت بغض دارند و هوای گریه هر دم

بغض هایت را که بوی خاک باران خورده دارد دوست دارم

چک چک هر قطره ات لالایی خواب شبانه

"باز باران با ترانه"خواندنت را دوست دارم

تا بعد بارانی...

 

 

نظرات ()