همه چیز مثل یک خواب نیم روزی کوتاه بود.به همان کوتاهی.به همان لذت اندک و ژرف.به همان ... نمی دانم از کجا شروع شد.از من؟!از جاده؟!از پل؟! از دیر رسیدن؟!از ترافیک؟! از کلاس؟!از استاد های بد قلق؟!از بی حوصلگی؟!از بی خوابی های شبانه ؟!از توهم های شیرین؟!از دلتنگی ؟!واقعا نمی دانم.ولی شروع شد.یک خواب کوتاه نیم روزی.اوایل کوچک بود.خیلی کوچک.حتی نظرم را به خود جلب نکرد.اما بعد ها بزرگ شد.خیلی بزرگ.بزرگتر از ظرفیت من.بزرگتر از موجودیت من.و من ترسیدم.از اینکه جای خالی اش را چگونه پر کنم اگر روزی نباشد.اگر نباشد...اگر نباشد...و امروز نمی دانم ماههاست،سالهاست و شاید قرن هاست که نیست.و امروز من ماندم و یک جای خالی بزرگ.هنوز هم همه چیز مثل یک خواب نیم روزی کوتاه است.به همان کوتاهی...به همان لذت اندک و ژرف...به همان...

 

و اما شان نزول این شعر  تنها یک دلتنگی بود ...                                                                  

رفتی اما

خاطرت ماند

لا به لای ورق های پاره

مثل ترمه

در کنار کتاب تغزل

لای دیوانه بازی بوبن

زیر اشعار سرد مصدق

...

رفتی اما

با دوچرخه

عصر های سراسر غم و درد

زیر باران

تنگ تر شد دل تنگ

...

رفتی و باز

کاکتوس ها

در نبودت

بی محبت

بغض کردند

گل ندادند

...

رفتی باز

ذهن آشفته ام بی قرار است

بی سوال است

بی جواب است

...

رفتی و باز

خواب در چشم خیسم به یکبار

گم شد و رفت

بغض سنگی

در گلویم

نرم و آهسته و تلخ بشکست

...

رفتی و من

در نبودت

دردها را

یک به یک می شمارم

درد دل را

یادگاری

لای دفترچه ی دل نهادم

...

رفتی باز

بوی پاییز

زود آمد

برگ های اتاقم فروریخت

نو بهارم سراسر خزان شد

...

رفتی و من

رنگ نارنجی دفترم را

زرد کردم

سرد وتنها

لای خط های ننوشته ی آن

بغض کردم

...

رفتی و من

منتظر تا همیشه

چشم در راه یک دوست

یک آشنا

می نشینم

دوستی ها

مثل دریا

عمق دارند

عمق را می توان

بی بهانه

از دل تنگ دریا جدا کرد؟!!

رفتی ای دوست

اما بدان که

عادت بی تو بودن محال است...

 

و اما باز هم رمضان... بوی آش رشته که دم افطار دلت را ضعف می برد.مزه شیرین زولبیا بامیه های سر سفره.عطر چای تازه دم روی سماور.رمضان دوباره به گذشته ام می برد.به روزه های کله گنجشکی.به یواشکی خوردن های مدرسه.به آش نظری های که مادرم می پخت و با هزار زحمت با دوچرخه! اونهارو پخش می کردم.به غروب های کوچه که با بچه ها لی لی بازی می کردیم.به صمیمی ترین دوستم الهام!به منصور که به من دوچرخه سواری یاد داد.به پروانه...آزیتا...نازنین...امیر...حبیب.گاهی خیلی دلم تنگ می شود.برای روزگاری که همه ی لذت ها به خوردن بستنی یخی از سر کوچه ختم می شد.رمضان دوباره مرا به گذشته می برد.رمضان هنوز هم بوی همان طراوت قدیم را میدهد.بوی همان آش ، همان زولبیا بامیه ، همان چای تازه دم...کاش آرزوی آن روز هایم برآورده نمی شد.کاش هیچ وقت آرزو نمی کردم که بزرگ شوم. کاش عروسک کودکی هایم ا گم نمی شد.کاش هنوز ...رمضان امسال دلم هوای دیگری دارد...

دعایم کن

 که من هر روز و شب

 کارم دعای توست...

و این شعر نمی دونم از کجا آمد.شاید از یک شب گرم،تو یه جاده،تو یه ماشین ،که از پشت شیشه اش یه ستاره،فقط یه ستاره تو آسمون بود.همین جوری اومد.منم همین جوری نوشتمش.شاید یکی همین جوری بخوندش.

 

شب و سکوت و راه و ماه

و چشمک ستاره پشت یک نگاه

ببین مرا ستاره ام ز دورها

ببین مرا از آسمان نورها

منم،همان غمین و خسته از زمین

منم،همان که آشنا به درد و کین

ستاره شب سیاه و سرد و خالی است

ستاره ام گمان کنم خیالی است!

امید روز روشنم فقط سراب

و نقش های آرزوی دل بر آب

بهار مردمان شهر من خزان

توهم است خنده بر لبانشان

و کودکان در آرزوی هیچ شاد

و مادران پر از نفیر های باد

ستاره شهر من شب است

ستاره شب پر از سیاه و ماتم است

ببین ستاره بند بر دهان ماست

رهایی از شبی چنین مرا رواست

صدای ما صدای ناله است و درد

و درد های ما که برده از طاقت از هزار مرد

تمام می شود شب سیاه و خالی از هوا؟!

بهار می شود خزان مردم همیشه در جفا؟!

و التیام می شود به مرهمی تمام زخم هایمان

به خنده باز می شود لبان کودکانمان

آه ای ستاره می شود شب سیه به سر

هست کور سوی یک امید،یک سپیده،یک سحر

باز هم مرا ببین ستاره ام ز دورها

باز هم مرا ببر به شهر خوب نورها

باز هم از آسمان مرا صدا بزن

شب به شب دوباره چشمکی به ما بزن

چشمکت نشانه ای برای من ز دورها

چشمکت امید نا امیدی ام ز نورها بلورها

باز هم شب است و ماه و راه و من

آه ای ستاره چشمکی دگر بزن...

شبهایت پر از ستاره

تا بعد...