چهار سال پیش بود.سال 1385.مثل همه ی روز های دیگر.مثل همه ی سال های دیگر.با کمی ،فقط کمی تفاوت.چهار سال پیش از همین جا شروع شد.از دانشکده هنر و معماری دانشگاه مازندران.از یک روز پاییزی.یک زندگی دانشجویی 35 نفره.اوایل همه چیز معمولی بود.همه چیز ساده و مثل هم.و بعد ها...چهار سال خیلی زود تمام شد.خیلی زود گذشت و ما انگار به اندازه 4 روز با هم بودیم.و اینجا 4 سال بعد،آمفی تئآتر دانشکده هنر و معماری.هنوز باورمان نمی شود که تمام شده.هنوز هم فکر میکنیم که فردا کلاس داریم.هنوز هم گروهی هستیم.و خیلی سخت است دل بریدن از تمام آنچه که در این 4 سال به آنها دل بستیم.فقط می دانم که تا همیشه فراموشتان نمی کنم.دوست خوبم،همکلاسی 4 ساله ام،هم گروهی گاه و بی گاهم سال ها بعد که بی تفاوت از کنار هم می گذریم به سلامی یا حتی لبخندی آشنا از تو قانعم.فقط آنرا از من دریغ مکن.برای همیشه به خدا می سپارمت.بچه های شهر سازی 85 سلام...بچه های شهرسازی 85 خداحافظ ...و زندگی فاصله ی بین سلام تا خداحافظی بود.

 

و این آخرین دل نوشته ی من برای همکلاسی 4 ساله ام...

وقت رفتن است...

می سپارمت به آسمان

به کهکشان

به ابرها

می سپارمت به یک ستاره در دل سیاه شب

می سپارمت به یک غریب آشنا

می سپارمت به بوی گل

به نسترن

به یاسمن

به مریم سپید

می سپارمت به بوی بید

می سپارمت به دست باد های مست

دره های پست

کوه های آسمان به دست

می سپارمت

به روشنی

به روز

آفتاب

می سپارمت به لحظه های ناب

می سپارمت به آب

می سپارمت به او

به آنچه ماندنی است

می سپارمت به هر چه خواندنی و دیدنی است

می سپارمت به باد

می سپارمت به یاد

می سپارمت به لحظه های شاد

می سپارمت به لحظه ها و لحظه ها گذشت

باز هم دوباره زود دیر شد

وقت، وقت رفتن است

وقت دل بریدن است

در میان بغض آخرین نگاه

می سپارمت به عطر خاک و گل

تا همیشه و همیشه

می سپارمت به دل...